تبليغاتX
دنیای من
   
دنیای من
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

____________________
مطالب اخير

!خیلی سخته

!من

وسوسه

دردسرهای یک عدد خاله جان

عنوان نداره

ماجراهای خونه ی ما

صادقانه

در امتداد خطوط قهوه

تصمیم هستی

____________________
پیوند ها

کلوچه خانم

الی

نازنین

لیلا

نجمه

بهار

الهام

قاصدک

شیرین

مهدیس

مریم

نسیم

راضیه

هویج بانو

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

شنبه شانزدهم آبان 1388

!خیلی سخته

یه وقتایی ادعامون میشه آشپز خوبی هستیم اما یادمون میره که موادش قبلا آماده بوده و ما فقط اونا رو با هم مخلوط کردیم! از دیشب قرار بود دوستام  بیان پیشم اما مامان اینا باید میرفتن جایی و منم فکر نمیکردم وقتی کسی خونه نیست و دست تنهام مهمون داری اینقدر سخت باشه!

دوستای منم یه سری اخلاقای ریلکس دارن که هر لحظه ممکنه یه جایی از خونه باشن!یکیشونم که ازدواج کرده و تیریپ کدبانو و این حرفا مو رو از ماست میکشه بیرون.من موندم و یه عالمه کار که باید انجام میدادم.اول رفتم سراغ اتاق خودم و دیدم حربه ی چپوندن لباسا و وسایل اضافی تو کمد دیگه دمده شده و تصمیم گرفتم مثه یه بچه ی خوب همه جا رو تمیز کنم.بعد رفتم سراغ دستشویی و با رافونه و شیشه پاک کن حسابی برقش انداختم.یهو این فکر اومدم سراغم که نکنه یهو یکی به سرش بزنه که بره دست و پاش و بشوره یا دوش بگیره؟ممم...اینجوری شد که کابوس ِ وجود یه لک ِ ۲ میلیمتری روی کاشیهای حموم من و با دستکش و فرچه روونه ی حموم کرد!

_:خب،اتاقا ،دستشویی،حموم...آخیش خیالم راحت شد!حالا فقط مونده آشپزخونه...

همه ی چیزایی که گفته بودم و خریده بودن ولی با دیدن کاهو کلم ها و میوه های نَشسته  فهمیدم کارام تازه شروع شدن!آخه بابا من گفتم یه دونه کاهو بخرین با یه کلم ِ کوچولو!چند تا؟!خلاصه سبزی و میوه و هر چی دم دستم بود رو شستم و بعد تازه استرسم شروع شد که حالا واسه ناهار فردا چقد مرغ بزارم کنار؟ اصلا چند تا پیمونه برنج بشورم؟ متفکر....زنگ میزنم از مامان می پرسم و یه ذره خیالم راحت میشه.

ساعت ۶ شده ،بچه ها ۲ ساعت دیگه میرسن و من تازه یادم میاد خودم شبیه انسانهای نخستینم! دیگه نای راه رفتن ندارم ولی به اجبار دوش میگیرم و بعد همون سوال تاریخی میاد تو ذهنم که"من چی بپوشم؟!" میرم سراغ کمد خواهرم، درسته که نیست ولی من و اون نداریم که! کشوی اول که هیچی دستگیرم نشد...کشوی دوم،آخ جون!یه شلوار!...اه،تنگ و کوتاس که!صد دفعه میگم لباس میخرین فری سایز باشه !...کشوی بعد،اااا بابا دمت گرم،این و کی خریدی...ایول!...

خدا رو شکر کارا که تموم شد بچه ها اومدن ولی اونقدر خسته بودم و از دستمال و فرچه کشیدن کمرم درد میکرد که نا نداشتم! چقدر بده مهمون بیاد و تو اینجور هلاک باشی!همش دلم میخواست بخوابم،هی خمیازه می کشیدم اونام میگفتن اه!برو بخواب دیگه!تا ۳ صبحم داشتن حرف میزدن!ماشالا فیلمم که می بینن انگار تو سالن تئاتری سینمایی جایی نشستن،همچین با هیجان و صدای بلند...

ولی اینا یه طرف، ناهار درست کردن اون طرف!!اصلا میخوام ببینم کی این آشپزخونه ی اپن و بنا کرده که طرف در حالی که لم داده و داره چایی میخوره برگرده بهت بگه هستی چرا اینجوری مرغ و نصف میکنی؟ باید رو غضروفش و میزدی که راحت نصف بشه!

از خستگی اصلا یادم نمیاد غذام چه مزه ای داشت و فقط دلم میخواد بخوابم!شاید واسه همین بود که هیچ وقت تو رویاهام خودم و یه کدبانوی ِ خونه دار تصور نمیکردم!استرسش از کنکور بیشتره!خونت تمیز باشه،خودت مرتب باشی،برنجت شل نباشه،رو میوه ها خاک نمونده باشه،مهمونا غذایی که پختی رو دوست داشته باشن و ...

 از همین جا دست همه ی مامانایی که همیشه کارای ِ سخت خونه رو انجام میدن و دم نمیزنن می بوسم! خیلی مَردین به خدا...

 

 پ.ن : کاش یکی بود کمکم میکرد این ترجمه ی لعنتی تا فردا تموم بشه!

دلنوازان نوشت!(الان گیر دادم به این دلنوازان! ) :میگم این مهتاب چقد کاراکترش سفیده!یه جور ِ غیر واقعی مثبته،اصلا هیچ نکته ی منفی واسش نذاشتن،بعد اون بهزاد دقیقا نقطه ی مقابل ِ مهتابه!علیرغم شخصیت منفی و همه ی کارای ِ مزخرفش جذبه ی امشبش خفن با حال بود!خوشمان آمد!

 

 
 

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388

!من

چه دلتنگم امروز

یکسال از تو دورتر و یکسال به مرگ نزدیکتر...

 


ادامه مطلب...

 
 

شنبه نهم آبان 1388

وسوسه

دفترچه ی سراسری اومده و این دوستای ِ ناباب و استادایی که تا حالا خبری از من نمی گرفتن هی من و وسوسه میکنن که اگه امسال امتحان بدی دیگه ۱۰۰ % سراسری قبول میشی،آخه نیس من هر سال رتبه ام یهو می پره بالا ،اینه که امسالم اگه یه ذره خیز برداره و بپره یه چیزی میشه! حرفاشون وسوسم میکنه ولی... عمرا اگه برم سراسری امتحان بدم!پس تکلیف ِ این پول ِ بی زبونی که به جیب اینا ریختم چی میشه؟شاید آزاد امتحان بدم که بتونم با همین شهریه و واحدا انتقالی بگیرم ولی سراسری نه!اصلا شایدم انتقالی نگرفتم!خودمم نمی تونم پیش بینی کنم تا اون موقع من چه جور آدمیم!یه وقت تو یه دهات کوره اونقدر بهم خوش میگذره که دیگه ازش دل نمیکنم،یه وقتی هم تو یه شهر بزرگ دنبال راه فرارم.تازه اصلا موضوع اینا نیست!

گذشت اون زمانی که یه ۲۰ خوشحالم میکرد! دانشجوی ِ آزاد ناکجا آباد باشی یا خود ِ دانشگاه تهران،با ۵ تا اختلاف یا ۵۰ تا،چه فرقی میکنه....مهم دل ِ من ِ که بی تفاوت شده!تو این چند روزم هر کاری کردم یه ذره درس بخونم حس کردم اون تمرکز گذشته رو ندارم،فک کنم از اثرات ِ پیر مغزی باشه!


ادامه مطلب...

 
 

Weblog Themes By Pars Theme