تبليغاتX
دنیای من
دنیای من

بعضی احساسات هستن که حتی وقتی توی پنهونی ترین لایه های سلولی ِ کف پات هم قایمشون کنی با کوچکترین تلنگری میدون میان توی چشات!

بعضی احساسات فقط از جنس دلتنگی ان و به هیچ زبونی نمیتونی برای هیچ کس تشریحشون کنی...احساساتی که نمیخوای با عشق و خواستن و داشتن یا نداشتن اشتباه گرفته بشن چون فقط از جنس دلتنگی ان!

بعضی وقت ها هر چقدر هم که بخندی و فعال باشی و نقش بازی کنی نمیتونی چشات و پنهون کنی...

یه روز من مثه یه دختر پر حرف و شیطون و با انگیزه زل میزنم به چشات و تو از هول نگاهم تپق میزنی...یه روزم من با یه دنیا غصه تو دلم،اصلا حواسم نیست و تو با نگات می پرسی چرا؟

یه روز من شعر میخونم و شوخی میکنم و می خندم و تو عادت میکنی...یه روزم مثه بچگیام لپم و میکشی و میگی دیگه مثه اون موقع ها نمی خندیا...!

تازگیا آرزوهام و خواسته هامم دیگه مثه قبل نیست...اونقدر عجیب شدم که حتی خودم تعریفی براش ندارم...

مسافرا یکی یکی سوار میشن...سرم و می چسبونم به شیشه و نگام میوفته به اونایی که دارن واسه مسافرشون دست تکون میدن...مثه یه بچه ی حسود بغض می کنم! اونم چه بغضی!...شالم و می کشم رو صورتم و اشکام و پاک می کنم...یه لحظه دلم خواست یکی هم باشه که برا من دست تکون بده...

 

پ.ن ۱: هیچ رد عاشقانه ای تو این پست نیست اشتباه نکنید لطفا! گفتم که فقط از جنس دلتنگیه....

پ.ن ۲: از هر چی که ترسیدم عینا به سرم اومد!

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 15:3 توسط هستی| |

نمیدونم اینکه شخصیت اثری که داری روش کار میکنی رو با تمام وجود لمس کنی خوبه یا بد...گاهی اونقدر دلم براش میسوزه که وسط کار طاق باز دارز می کشم و بی خیال همه چی میشم...امروز داشتم به این فک میکردم که واقعا چرا هممون باید جا پای هم بزاریم و همون کارها رو تکرار کنیم؟...چرا شکستن کلیشه های ذهنیمون اینقد سخت و عذاب آوره؟...نمی فهمم چرا همه ی آدما باید بچه داشته باشن!...

چرا من باید نگران باشم که بچه ی نوه عموی دخترخاله ی مامانم که تو سن ۱۶ سالگی ازدواج کرده و الان بچه اش دندون در آورده و یه پاپیون صورتی خوشگلم رو کله اش ِ ! و تاتی تاتی و شیرین زبونی میکنه آدم خوشبختیه اما این احتمال وجود داره که اگه منِ نوعی تو سی و چند سالگی ازدواج کنم خوشبخت نخواهم بود چون اون بچه پاپیونیه رو نخواهم داشت!!

وقتی خط به خط اثرم رو میخونم دلم میخواد بشینم و گریه کنم به حال همه ی اونایی که بچه دارن ولی هیچ وقت از پس جواب دادن به سوالای کنجکاوانه ی بچه هاشون بر نیومدن...همه ی اون مادرایی که وقتی از سر عصبانیت دفتر نقاشی بچه شون رو پرت میکنن و میگن برو اونور حوصله ات و ندارم!...همه ی اونایی که نمیدونن وقتی از سر عادت و بی هیچ قصدی به بچشون میگن " تو دختر/پسر بدی هستی" چه بلایی سر اون بیچاره میارن!... اونایی که شاید هیچ وقت نفهمن بچشون از خط خطی کردن و رنگی رنگی کردن دستاش لذت می بره و به جاش براش یه پیانوی گرون قیمت میخرن!...اونایی که نمیدونن چطور جوابگوی نیازهای یه نوجوون باشن...

همه ی اونایی که سادیسم ومازوخیسم و اسکیزوفرنی و وسواس و فوبیا و هزار جور بیماری روانی دیگه دارن یه روز همون دختر و پسرای ناز کوچولویی بودن که کسی نفهمید دارن ذره ذره خواسته های منطقی و طبیعی شون رو تو وجودشون سرکوب میکنن...پس بی زحمت اگه حال و حوصله و عشق و محبت کافی ندارین بیخودی واسه دلخوشی خاله خانباجی های فامیل و سر به راه کردن شوهر و بستن دهن نوه عمه ی دایی دخترخالتون و اینکه که بفهمن اجاق کور نیستین بچه پس نندازین لطفا!

 

پ.ن ۱ : "لیلا" ی فیلم لیلا رو خیلی دوست داشتم و دارم...عاشق اون جمله ای هستم که علی مصفا از روی کتاب برای لیلا می خونه: کسی که فرزندی به این دنیا می آورد بر فریب کاری زندگی محنت بارش صحه میگذارد.او باید دیوانه باشد و دیوانه وار عاشق خویش که بخواهد کس دیگری را در این مصیبت سهیم کند....

پ.ن ۲ : من عاشق بچه هام... هدفم از نوشتن این پست این بود که فقط وقتی خودتون فهمیدین از دنیا چی میخواین اونوقت تصمیم بگیرین یه موجود دیگه رو به این دنیا بیارین...

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 17:36 توسط هستی| |

 واسه ولیمه مکه ی مامان اینا رفتیم تالار ببینیم...آقاهه بدون هیچ سوال و جوابی نگام میکنه و میگه: عروسیه؟...بابا میگه: نه ،ولیمه است...منم تو دلم میگم آره،عروسیه فقط تو کارت باید بنویسم "لطفا با خود یک عدد داماد برای اینجانب بیاورید، مزید امتنان خواهد بود!!"

همونجور که دارم به اینور اونور نگاه میکنم چشمم میوفته به خدمتکارایی که اونجا کار میکنن...یه خانوم پیری توجهم و جلب میکنه..با موهای ژولیده ای که از مقنعه اش زده بیرون و دندونای نا مرتب..دستای رنجور و خسته...یه لحظه یادم میره برا چی اومدم و به این فکر میکنم که چرا یه پیرزنی تو این سن باید تو یه همچین جایی کار کنه؟ میدونم که حقوقش هم نباید مبلغ قابل توجهی باشه...والا ما که با این دک و پز و مدرک میرم دنبال کار دو زار کف دستمون نمیزارن اونوقت مگه به این بندگان خدا واسه تی کشیدن و ظرف شستن چقد میدن؟!

تمام مدت دیروز و امروز چهره ی خسته اش تو ذهنم بود...به اون فکر میکردم و به دوستم که بهم میگفت: هستی اون عطر دویست تومنیه که خریدم دلم و زده، میخوام نصف قیمت بفروشمش!...به اون پسر کراواتیه فروشنده ی خیابون ِ ...که بهمون میگفت این کفش ها آلمانیه خانوم!! همین دویست و هشتاد تومنم که دارم می فروشم مفته!...

بدم میاد از اینکه مجبور باشم برای احساس خوشبختی نگاهم و بندازم پایین ولی گاهی انگار لازمه...گاهی لازمه یادت بیاد که شاید فقط پول شارژ موبایل و ای دی اس ال و کافی شاپ رفتن ها و خرده ریز خریدن هات به اندازه ی حقوق یه ماه آدمی باشه که مجبور خرج یه خونواده رو بده! گاهی لازمه به این فکر کنی که شاید کهنه ترین لباست بهترین لباس یکی دیگه باشه...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 16:4 توسط هستی| |

از اون اولی که پروپوزال اینجانب تایید شد یه جفت کتونی پوشیدیم و هی از این ساختمون به اون ساختمون که بتونیم یه استاد پیدا کنیم بلکه محض رضای خدا یه لبخندی بهمون بزنه و بگه" به به چه موضوع خوبی!" ...حالا اون "به به" رو هم نگفت نگفت! لااقل یه نگاهی بهمون بندازه که ما بفهمیم این استاد راهنما،استاد راهنما که میگن چه شکلیه!

ما هم هی دست از پا درازتر نشستیم رو نیمکت جلوی دانشکده و هی اشک ریختیم هی برادرای دینی رد شدن تیکه انداختن که "باهاش بهم زدی!" و ما نیز از فرط غصه حتی دیگر حوصله نداشتیم که مشت محکمی بر دهانشان بکوبیم...تو این نیمکت نشینی ها به این فک میکردم که چرا تو فیلم ها همش این دکترا مهربونن و به شاگرداشون زنگ میزنن و شاگردا میرن خونشون چایی میخورن و اینا...

و از اونجایی که خداوند ید طولایی در سورپرایز کردن بنده داره یه سورپرایزی گذاشت تو کاسه مون در حد لالیـــگا!

جمعــه به اصرار بقیه رفتیم ددر ...هی از من اصرار که من نمیـــام بزارین با پایان نامه ی ناقص خودم بمیرم و بسوزم و بسازم و اینا..هی از اونا اصرار که بیا روحیه ات عوض میشه...تو این سفر نیمروزه قرار شد بریم ویلای یه بنده خدایی که دکترای ژنتیک و روانشناسی و چند تا دکترای افتخاری و اینا داره و استاد یونی تهران و کرج بوده و چند تا کتاب هم نوشته...پیش خودم گفتم الان میریم یه دونه از این عصا قورت داده های عجق وجق و می بینم منم که اصاب مصاب ندارم!!

ولی بازم از اونجایی که من در ۸۹.۵٪ موارد سخت در اشتباهم با یه آدم خاکی و مهربون مواجه شدم که وقتی بهش گفتم دارم رو پایان نامم کار می کنم تحویلم گرفت در حد چـــــی!...بعدم هی میگفت موضوعت خیلی برام جالبه،چه موضوع قشنگی انتخاب کردی...یه عالم کتاب بهم معرفی کرد و گفت حاضره نوشته هام و بخونه...حالا اینا که هـــِچ!...اومدم خونه گوشیمم خاموش کرده بودم که یهو دیدم دختر عموم زنگ زد خونه که کجایی؟دکتر بهت زنگ زده گوشیت خاموش بوده!!

با تعجب خودم بهش زنگ زدم دیدم هنوز یه زنگ نخورده گوشی و برداشت و : سلام هستی جون،خوبی دخترم؟ تو فکرت بودم که یه کتابی یادم اومد خواستم بهت بگم،راستی قبل از اینکه کارت و تحویل بدی حتما بیار من بخونمش احساس می کنم یه کار خیلی خوب و عالی میشه، مواظب خودت باش!

بعدش رفتم ایمیلم و چک کنم می بینم بالای ۵۰-۴۰ تا مقاله و کتاب اومده به ایمیلم...کتابایی که همه ی این ۶_۵ ماه دنبالشون بودم!

حالا اینا که هیچ! قیافه ی من و تصور کن وقتی  ۱۰ صبح با موهای افشون و پریشون تو تختم دارم غلت میزنم یهو اس ام اس بیاد که لطفا برای هماهنگی بیشتر با خانوم دکتر با مرکز تماس بگیرید!

نه به اون روزایی که از کله ی سحر تا بوق سگ میدویدم هیچی عایدم نمیشد نه به الان که بهم اس ام اس هم میدن!!!

خب خدایا نکن اینکارا رو ...من جنبه ام در حد فیتوپلانکتون و ایناست یه وخ سنکوپ میکنم می مونم رو دستت ها!

 

پ.ن ۱: تعبیر ِ خواب "می سی سی پی" آیا...؟

پ.ن ۲: کی گفته فیلمهای ایرانی خالی بندیه؟ نمردیم و مام خونه یه استادی چایی خوردیم، اونم با شوکولات!! والا....

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 21:12 توسط هستی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت