یه وقتایی ادعامون میشه آشپز خوبی هستیم اما یادمون میره که موادش قبلا آماده بوده و ما فقط اونا رو با هم مخلوط کردیم! از دیشب قرار بود دوستام بیان پیشم اما مامان اینا باید میرفتن جایی و منم فکر نمیکردم وقتی کسی خونه نیست و دست تنهام مهمون داری اینقدر سخت باشه!
دوستای منم یه سری اخلاقای ریلکس دارن که هر لحظه ممکنه یه جایی از خونه باشن!یکیشونم که ازدواج کرده و تیریپ کدبانو و این حرفا مو رو از ماست میکشه بیرون.من موندم و یه عالمه کار که باید انجام میدادم.اول رفتم سراغ اتاق خودم و دیدم حربه ی چپوندن لباسا و وسایل اضافی تو کمد دیگه دمده شده و تصمیم گرفتم مثه یه بچه ی خوب همه جا رو تمیز کنم.بعد رفتم سراغ دستشویی و با رافونه و شیشه پاک کن حسابی برقش انداختم.یهو این فکر اومدم سراغم که نکنه یهو یکی به سرش بزنه که بره دست و پاش و بشوره یا دوش بگیره؟ممم...اینجوری شد که کابوس ِ وجود یه لک ِ ۲ میلیمتری روی کاشیهای حموم من و با دستکش و فرچه روونه ی حموم کرد!
_:خب،اتاقا ،دستشویی،حموم...آخیش خیالم راحت شد!
حالا فقط مونده آشپزخونه...
همه ی چیزایی که گفته بودم و خریده بودن ولی با دیدن کاهو کلم ها و میوه های نَشسته فهمیدم کارام تازه شروع شدن!آخه بابا من گفتم یه دونه کاهو بخرین با یه کلم ِ کوچولو!چند تا؟!خلاصه سبزی و میوه و هر چی دم دستم بود رو شستم و بعد تازه استرسم شروع شد که حالا واسه ناهار فردا چقد مرغ بزارم کنار؟ اصلا چند تا پیمونه برنج بشورم؟
....زنگ میزنم از مامان می پرسم و یه ذره خیالم راحت میشه.
ساعت ۶ شده ،بچه ها ۲ ساعت دیگه میرسن و من تازه یادم میاد خودم شبیه انسانهای نخستینم!
دیگه نای راه رفتن ندارم ولی به اجبار دوش میگیرم و بعد همون سوال تاریخی میاد تو ذهنم که"من چی بپوشم؟!" میرم سراغ کمد خواهرم، درسته که نیست ولی من و اون نداریم که! کشوی اول که هیچی دستگیرم نشد...کشوی دوم،آخ جون!یه شلوار!...اه،تنگ و کوتاس که!صد دفعه میگم لباس میخرین فری سایز باشه !...کشوی بعد،اااا بابا دمت گرم،این و کی خریدی...ایول!...
خدا رو شکر کارا که تموم شد بچه ها اومدن ولی اونقدر خسته بودم و از دستمال و فرچه کشیدن کمرم درد میکرد که نا نداشتم!
چقدر بده مهمون بیاد و تو اینجور هلاک باشی!همش دلم میخواست بخوابم،هی خمیازه می کشیدم اونام میگفتن اه!برو بخواب دیگه!تا ۳ صبحم داشتن حرف میزدن!ماشالا فیلمم که می بینن انگار تو سالن تئاتری سینمایی جایی نشستن،همچین با هیجان و صدای بلند...
ولی اینا یه طرف، ناهار درست کردن اون طرف!!اصلا میخوام ببینم کی این آشپزخونه ی اپن و بنا کرده که طرف در حالی که لم داده و داره چایی میخوره برگرده بهت بگه هستی چرا اینجوری مرغ و نصف میکنی؟
باید رو غضروفش و میزدی که راحت نصف بشه!
از خستگی اصلا یادم نمیاد غذام چه مزه ای داشت و فقط دلم میخواد بخوابم!شاید واسه همین بود که هیچ وقت تو رویاهام خودم و یه کدبانوی ِ خونه دار تصور نمیکردم!استرسش از کنکور بیشتره!خونت تمیز باشه،خودت مرتب باشی،برنجت شل نباشه،رو میوه ها خاک نمونده باشه،مهمونا غذایی که پختی رو دوست داشته باشن و ...
از همین جا دست همه ی مامانایی که همیشه کارای ِ سخت خونه رو انجام میدن و دم نمیزنن می بوسم!
خیلی مَردین به خدا...
پ.ن : کاش یکی بود کمکم میکرد این ترجمه ی لعنتی تا فردا تموم بشه!
دلنوازان نوشت!(الان گیر دادم به این دلنوازان!
) :میگم این مهتاب چقد کاراکترش سفیده!یه جور ِ غیر واقعی مثبته،اصلا هیچ نکته ی منفی واسش نذاشتن،بعد اون بهزاد دقیقا نقطه ی مقابل ِ مهتابه!علیرغم شخصیت منفی و همه ی کارای ِ مزخرفش جذبه ی امشبش خفن با حال بود!خوشمان آمد!